برخی مصائب وارده به امام صادق (علیه السلام)

img

در ابتلا و گرفتارى اهل دین همین بس که اصولاً میان دین و دنیا پرستى یک نوع برخورد و تضاد وجود دارد و کمتر دیده شده است که میان این دو الفت و سازگارى بوجود آید و اگر این تضاد و برخورد نبود ، تقیه دیگر موردى نداشت و آن همه مصیبت و ناملایمات متوجه اهل بیت نمی ‏گردید.

پس وجود اختلاف و نزاع بین اهل بیت و امویان و عباسیان در واقع امر شگفتى نبوده و نیست؛ زیرا اهل بیت آئینه تمام نماى دین و اینان نمونه بارز و آشکار دنیا پرستى بوده‏اند.

مروانیان و عباسیان خوب مى دانستند که برنده نهائى در این نزاع و کشمکش، سرانجام امام صادق (ع) است و رهبر واقعى مردم هموست ، هر چند که او سکوت کند و بظاهر پیکار ننماید؛ زیرا چه بسا که سکوت امام، خود جنگى بى امان و یا بهترین نوع مبارزه به حساب مى آمد و احیاناً سکوت، خود جواب تلقى مى‏شود که مثلى گوید: جواب ابلهان خاموشى است .

از این رو مى بینیم سلاطین در هر فرصتى مزاحمتهاى گوناگونى متوجه امام مى کردند و بر کنار بودن امام، اشتغالش به عبادت خدا و پرداختن به تعلیم و تربیت و اشاعه فرهنگ ، مانع از این نبود که آنان به امام آزاد و اذیت رسانند؛ زیرا همین اشتغالات سازنده، سلاح برنده‏اى بود که مى توانست ریشه دشمن را از بن برکند. چون پدیده دین چیزى است که مردم بطور فطرى به آن اقبال دارند و هر چه مقام معنوى امام بالاتر رود، نیروى دین شکوهمندتر مى‏گردد و هرگاه جبهه دین قوى‏تر شود، شکست اهل دنیا حتمى است .

البته اگر امویان در میان خود درگیرى و کشمکش نمى‏داشتند ، هرگز امام صادق (ع) را زنده نمى‏گذاشتند، چنانکه به حیات پدران آن حضرت خاتمه دادند و گویا فرزندان امیه نوبت را به پسر عموهاى نزدیکتر او دادند. به عبارت دیگر آزار و اذیت به اهل بیت مانند میراثى از بنى امیه به بنى عباس منتقل گردید که : «اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض»!

حکومت سفاح چهار سال طول کشید و با اینکه این مدت کافى نبود تا بنى‏امیه ریشه کن شود و پایه‏هاى حکومت جدید استحکام یابد، مع ذلک او از ایجاد مزاحمت نسبت به امام صادق (ع) فروگذار نمى‏کرد و در عین حال که از ناحیه بنى امیه خاطر جمع نشده و بر سلطنت خود اطمینان حاصل نکرده بود، باز تا فرصتى یافت امام را از مدینه به حیره احضار کرد و قصد داشت او را به قتل برساند؛ لیکن اجل، امام را از آسیب آن ستمگر سفاک حفظ کرد.

چرا وجود امام صادق (ع) یکى از نگرانیهاى سفاح بود؟ مگر نه آن است که امام پسر عموى او و شخصى بود سرگرم عبادت خدا و ارشاد و تعلیم مردم ، یعنى همان شخصیتى که به عنوان پیشگوئى از موفقیت عباسیان در دستیابى بر حکومت و سلطنت و عدم موفقیت بنى حسن خبر داده بود؛ در حالیکه عرصه بر بنى عباس در مبارزه با بنى امیه از سوراخ لانه مارمولکى تنگتر و آنان از پر کاهى در وزشگاه تند باد، پریشان‏تر و مضطرب‏تر بودند؟

سفاح را در ارتباط با امام، به آن رفتار زشت وادار نکرد مگر همان تضاد نور و ظلمت و حق و باطل!

سفاح از آن مى ترسید که دل مردم به سوى امام صادق (ع) معطوف شود و آنان منزلت امام را بشناسند؛ بویژه آنکه هنوز طرز تفکر مردم در مورد خلافت آن بود که خلیفه باید داراى دو سلطه مادى و معنوى باشد. آرى، هنوز مردم خلافت را سلطنتى جدا از دین نمى دانستند . پس طبعاً مردم، امام صادق را که مردى مخلص دین است رها نکرده و سراغ دیگرى نخواهند رفت که در صورت برحکم نشستن امام، مردم راحت‏تر خواهند بود؛ چون بدین وسیله هم بر دین و هم بر دنیایشان خاطر جمع خواهند بود.

آرى، به سبب همین واهمه بود که منصور دوانیقى در کمین امام صادق (ع) نشست و دردها و ناملایمات زیادى از جانب آن سلطان به امام رسید و دست از آزار و اذیت او نکشید تا سرانجام بوسیله سم، امام را شهید کرد.

البته این رفتار موذیانه منصور با امام ششم امر عجیبى نیست؛ زیرا انسان هر قدر صاحب فضیلت و کرامت بیشتر و در نظر مردم داراى مقام و منزلت والاترى باشد، بیشتر مورد اذیت و حسد بى فضیلتان قرار مى‏گیرد.

شهادت امام جعفر بن محمد علیهماالسلام پس از گذشت دوازده سال از حکومت سیاه منصور عباسى رخ داد و طى این مدت با اینکه امام دور از عراق مرکز حکومت در مدینه مى‏زیست ، مع ذلک از دست او امان و راحتى نداشت و همچنانکه دوست با ارسال هدایا و یا تحف، خاطره دوستى را تجدید مى کند، منصور هم با متوجه ساختن انواع آزارها و اذیتها دشمنى‏اش را با امام بزرگوار تازه مى‏نمود.

ابوالقاسم على بن طاووس( ۱) طاب ثراه در کتاب شریف «مهج الدعوات» فصل «ادعیه امام صادق (ع)» چنین مى‏نویسد : منصور در دوران حکومتش هفت بار امام صادق (ع) را نزد خود احضار کرده است؛ گاهى در مدینه و در ربذه به هنگام عزیمت حج و دیگر بار در کوفه و بغداد ، و در همه این جریانات تصمیم بر قتل امام (ع) داشته است .

بعلاوه در تمام این جلبها با امام بدرفتارى کرده و با وى سخن ناروا گفته است و اینک تفصیل آن ماجراها.

پی نوشت:

۱- رضى الدین ابوالقاسم على بن موسى حسنى حلى از خاندان طاووس، جامع صفات برجسته و فضائلى همچون علم، عبادت، زهد، شعر، ادب، بلاغت، انشاء وترسل بوده که کرامتهاى عالیه‏اى هم بدو منسوب است و او را زاهدترین و عابدترین مردم زمان خویش دانسته‏اند. علاوه حلى در «اجازات کبیره»اش مى‏گوید: رضى الدین على صاحب کراماتى است که برخى را خود و برخى دیگر را پدرم رحمه الله علیه براى من روایت نموده‏اند. نگاه کنید به «کنى والقاب» مرحوم قمى، ج ۱، ص .۳۲۷ «مترجم»

صفحاتى اززندگانى امام جعفر صادق (ع) ، محمد حسین مظفر ، ص ۱۶۵ – ۱۸۷.

برگرفته از: سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی

Author : admin

admin

RELATED POSTS

Leave A Reply